ذبيح الله صفا

1103

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

آصفخان ( ميرزا جعفر ) هم‌چنانكه از بيان فخر الزمانى برمىآيد بيشتر رنگ دوستى داشت تا ستايشگرى يا خدمتگزارى . او خود « خواجه » يى بود محل احترام نزديكان و اطرافيان و مردى بود از خاندانى بزرگ كه مانند ديگر اقرباى خود شاعرى نيز كرد و در اين راه نام برآورد و همين مقام بلند خانوادگى او مايهء آن بود كه شاعران ديگرى بياريش مقاماتى يابند و از آن جمله است طالب آملى كه بوسيلهء او بغياث الدين محمد اعتماد الدوله پسرعم شاپور معرفى شد . طالب شاپور را در لاهور ملاقات كرد و غزل‌مانندى در ستايش او سرود بدين مطلع : به حمد اللّه كه در ملك سخن دستور را ديدم * همان رشك عطارد شاعر مشهور را ديدم تا آنجا كه گويد : بخسرو داشتم روى نيازى در جهان طالب * ازو واساختم چون صنعت شاپور را ديدم چه خوشحالم كه بعد از مدت يك ساله مهجورى * خوش و خوشوقت او را ديدم و لاهور را ديدم از سخنان شاپور تهرانيست : صيد كند تا دلم نكهت زلف ترا * از نفس افگنده دام در ره باد صبا تا چه فسون مىكند چشم تو كآويخته است * اين همه بيگانگى در نگه آشنا زد بدلم هركه را دست بسنگى رسيد * در همه عالم كه ديد شيشهء سنگ‌آزما بىتو از آن مانده‌ام زنده كه در گرد من * مىرسد از بس هجوم زخم بلا بر بلا دورى ديوار و در پردهء معشوق نيست * جام جم عاشقست ديدهء گيتىنما در چمن آرزوى رنگ پذيرد خزان * از مژه در چشم او سرمه شود توتيا غمزه‌اش از من بفرض جان طلبد گر به قرض * نيست نگويم ، كه هست وام‌ستان خوش‌ادا يار نسازد بما كاش گذاريم باز * ما غم او را به او او دل ما را بما وعده وفا مىكند يار كه پاينده باد * وعدهء او را كند عمر كسى گر وفا دير از آن مىرسد حشر كه بگرفته است * دست شهيدان او دامن روز جزا قافلهء شيشه‌ايم آمده از راه دور * كيست كه گويد ز ما سنگدلان را صلا غنچهء دل نيستم چند در اين تنگنا * تا نفسى خوش زنم چاك كنم سينه را دستگه دل فراخ گشته ز عريانيم * در خفقان افگند تنگدلان را قبا